گروئتزی
خیلی زود همه چیز خوب شد. شیما دانشگاه قبول شد. دانشگاه هنر زوریخ (زوقیش) و من باز خوشحال شدم. خیلی. ولی میدونستم قبول میشه. همش این چندماه از من اصرار بر تلاش و از شیما انکار که نه، ولی همان خودم کار خودم را بلدم مخصوص به خودش که فروتنانه می گویم کارش را خوب یاد داشت. روزگار خوب است. شادی که هست. فشار درس و کار و جلسه به زبان اصلی و بدون زیرنویس فارسی. بعضی وقتها انگلیسی هم کفاف میدهد اگر این مردم از تکرار مکرّر خخخخخخخخ دست بردارند. شیما هرشب برایم چند کلمه آلمانی را به لهجه سوئیسی معرفی میکند: خوخی خشلی که همان کوشه کسشن (به کسر ک) آلمانی ها و کابینت خودمان است.
باید یک تقویم بخرم. خیلی بد است که تاریخ را نمی توانم دنبال کنم. از روی هوا هم نمی شود تشخیص داد. اردیبهشت زوریخ کمی سردتر از مهر ماست ولی تا دلتان بخواهد باران دارد و ابر و گل لاله. هر روز صبح که پا در رکاب میگذارم خانم پستچی محلّه با موتور سه چرخش میآید و «گروئتزی=سلام» من را با «شونن تاگ= روز بخیر» جواب میدهد.
برویم بخوابیم ساعت از 10 شب گذشته و در محوطه فقط چراغ خانه ما روشن است!
مرغ های سوئیسی همه خوابیده اند.
